Case Study: Team-work & arrangement problems in fast food environment

امشب پس از مدت ها با یکی از دوستان عزیز رفته بودیم رستوران. رستوران یک fast food بزرگ و معروف و شیک (و البته خاطره انگیز) بود، که طبعاً در ساعت 9:30 شب جمعه در پیک جمعیت خود بود و علیرغم وسعت دو طبقه ی خود مشتری ها – که عموماً هم خانواده هستند، یا اگر هم نه معمولاً جفت یا چند جفتی های باکلاس و سنگین رنگین هستند - باید کیپ هم دیگه می نشستند و گهگاه نیز نگاه های معنی دار مشتریان بدون جا را هم تحمل می کردند. طبق یک تقسیم کار گروهی بدون هماهنگی دوست عزیز در صف سفارش ایستاد و من – که پس از یک هفته نامرتب و casual سر کار و کلاس رفتن، عقده ای شده و کمی هم تیپ زده بودم – گشتم و به نشانه ی تصاحب یک جای خالی 7،6 نفری که به سختی پیدا کردم نشستم.

کمی که گذشت مرد میانسالی به همراه خانواده اش – که ظاهری مذهبی هم داشتند - آمد:

- "شما اینجا نشستین؟"

- "بله، البته ما دو نفریم، شمام می تونین بشینین"

- "پس لطف می کنین یه صندلی اون ور تر بشینین؟"

- "بله، خواهش می کنم."

و من یه صندلی کنارتر می روم، و خانواده ی محترم – که احتمالاً یه پدر، یه مادر، یه مادربزرگ و دو دختر هستند - دیوار به دیوار ما می شوند. مادر بزرگ کنار من می نشیند، و البته کمی فاصله دارد. مادر کنارش. پدر در منتها الیه من و طرف مقابل میز، دختر ها هم روبروی من یک صندلی خالی می گذارند و کنارش می نشینند. و من نگران دوستم که چگونه در این جای کم قرار خواهد گرفت پیش خودم می گویم که این دخترها چرا این قدر که به پدرشان جا می دهند به دوست من نمی دهند؟!

و البته خیلی زود همراه با خنده ای که صدایش را از توی دلم می شنوم دو هزاری هم می افتد که چه اتفاقی دارد می افتد.

خنده ی تودلی من زیاد طول نمی کشد، چون دوست عزیزم – که  با اغراق دو برابر من هم هست - با دو سینی غذا در دستش از راه می رسد. و حالا خانواده ی عزیز هم دو هزاری اش مثل مال من می افتد. و حالا پدر خانواده که متوجه می شود یک X و Y در تحلیل های خود اشتباه کرده ، باید از سر نو جاها را arrange کند!

پ ن: اما این وسط من از یه چیز ناراحت شدم! نامرد ها چطور به خودشون اجازه دادن که فکر کنن من تو اون شلوغی خانوم عزیز رو می فرستم تو صف سفارش غذا و خودم راحت می شینم اونجا منتظر؟! قیافه ام اون قدر ها هم روشنفکر نمی زنه آخه که این طوری به نظر بیام!

/ 26 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

سلام «کمی هم تیپ زده بودم» «به همراه خانواده اش – که ظاهری مذهبی هم داشتند » «خانوم عزیز » «....» «؟؟؟؟»

سعيد

"راستی! پس به نظر تو هم نشونه های روشنفکری همين پيتزا و ايناس. آره؟ لامپ فکرتو يه گردگيری بکن گهگاه."

پسر خوب

به رهگذر: ما مخلصيم! به سعيد: بيگی اون ور نريزه رو فرش! پريروز اومدم دانشکده کلی هم بودم. نبودی!

نسيم

می گم شايد فکر کردن «خانوم عزيز» رفتن دستشون رو بشورن!شما چرا خودتو قاطی روشنفکرها می کنی؟

ز. ش

گرچه بسيار بر کامنته مربوطه خنده رفت و بسی حال خوش نصیب ما گشت ولی دريغمان آمد که نکتی هر چند ظریف را در این باب عرض ننماییم: گاها این رسم الخط نامانوس بیگانه است که ما را به اشتباه می اندازد و گمان می بریم که روشنفکری می خواهد با زبان معیار سخنی چند براند ولی چندی که میگذرد میبینیم نه!!! این همان سخنور سنوات ماضیه خودمان است! که ... تخلص ما هم من باب تنبلی از نوشتن نام کامل است وگرنه ما را نه هراسی از شماست نه الفتی با سنوات ماضیه

ز.ش

رسم الخط بیگانه: Case Study: Team-work & arrangement problems in fast food environment می بخشیدها من باب شوخی بود دیگر و من ا... توفیق

پسر خوب

به نسيم: حرف حساب جواب نداره! راستی فکر می کردم اين پ.ن جنجال بر انگيز يشه. ولی نه ديگه انقدرا! به ز.ش: وای چقدر به ما احساس هراسناکی دست داد! همراه با بی الفتی! ولی ادبيات غیر معیارتون خوب بود.

ز.ش

بسیار عالی! تازه من ادبيات معیارم همچون غير معيارم خوب است ! پس شما را همان جواب نسيم بس!

سنجد کوچولو

هوی اخوی من از اينکه بيشتر از اين نقش خانوم شما رو که به قوه ی منورالفکری رفته تو صف عذای سريع (fast food) بازی کنم خسته شدم ! میشه نقش من رو تو داستان عوض کنین :دی

پسر خوب

خدا نصيب (ن)کنه!