!پیری

اول سلام (بعد عمری)!

دم سحری که بود (دیروز) حمید عزیز، که بعد از جدّ و جهدی که تو آبدارخ١ کرده بود، توی اتاق صوتی٢، جلوی پنکه ولو شده بود، می گفت: پیر شدیم دیگه! یه غذا کشیدیم ها!

اول خیلی نفهمیدم چی میگه! ولی سر ظهری که موقع بستن در خونه مون کم مونده بود غش کنم، خوب یاد حرفش افتادم. با اینکه تقریباً هیچ کاری هم از صبح نکرده بودم. یاد سال قبلش افتادم، که گرچه شاید از پی هزار رنگ! کلی کار دیگه هم می کردیم، ولی خبری هم از غش کردن نبود!

امسال اولین سالی است که بعد از آشنا شدن با این مهمانی سه روزه که در مسجد دانشگاهمان برگزار می شود - گرچه آن دفعات هم همگی تا حد قابل قبولی! پر از رنگ بوده اند - آنجا مهمانی است و من هستم ولی نشستم وبلاگ خاک خورده آپ می کنم! این هم حتماً نشان پیری است. پیری در عالمی که داشتیم، و البته داریم کمی هنوز.

١. نام جدیدی است که از صدقه سر شرفرسانی عزیزان ۴ ای مان، برای آبدارخانه های فضاهای هیاتی که پر از بچه باحال باشد.

٢. اتاقی است در پشت مسجد دانشگاه صنعتی شریف، خیابان آزادی، نرسیده به میدان آزادی!

/ 8 نظر / 14 بازدید
م.ج.

از پیری حرف زدی یاد حرف شیخنا ... افتادم که فرمود: مثل خر پیر شدیم کره‌خری پیدا نشد ... البته از خوانش کننده‌گان پوزش می‌طلبم!

پسر خوب

اتفاقاَ شیخ ما نیز در این جور مواقع می فرمود: هر کسی از ظن خود شد یار من! [نیشخند][چشمک] خسته نباشی پیرمرد بی ... [ماچ]

سنجد کوچولو

سابلکوم می دونی ! مزخرف ترین اتفاقی که تو زندگی آدم می افته جدی شدن زندگیه! اون جدی شدنی که تو رو میفرسته پی 2 (دقیقن دو) لقمه نون حلال! و تمام ملکوتت رو میبره زیر سوال! چقدر خوبه آدم انقد زیادی و الکی جدی نشه! مث کلی آدم حسابی که می بینی نصفه نیمه جدی میشن! بعد اگه اینجوری بشیم ! سر جوونی احساس پیری نمیکنیم! که بعدشم تو پیری احساس پوچی! نمی دونم فهمیدی یا نه!!؟؟ یا علی! قربانت .. داداش ممرضا

پسر خوب

سنجد جان, اول داغ دلم رو خالی کنم که تو چه گیری دادی به این دوتا لقمه نون ما! که البته خوب می کنی.[چشمک] حالا حرف حساب: اول این که با تعبیر منفی که از صفت جدی می کنی موافق نیستم. یه طوری می نویسی انگار زندگی درست و خدادار اونیه که همش گل و بلبل باشه, مثل مال پیغمبرای تو سریال های عمو عزّت, یا مثل مال داستان های پند بر انگیز کهن. البته نمی گم این جور زندگی هایی بده, یا حتی نمی گم غیر ممکنه. اما با این جور زندگی که ما شروع کردیم, سازگاری نداره. زندگی که ما شروع کردیم مال وسط وسط جامعه اس. شاید مال کم معنویت ترین قسمت هاش! اما در عین حال همراه همون اصول اعتقادی زندگی های 100 سال پیش(اگه بتونیم!) (البته که شدیداً هم تو درست بودن انتخابمون شک دارم!) اما طبق این انتخاب اتفاقاً زندگی هامون باید خیلی هم جدّی باشه. جدّی تا ته! و طبق همون اعتقادات هم باید باز به صورت جدی - و نه برای حال معنوی کردن - یه کارهای معنوی فراموش نشه و فدای جدیّت در رسیدن به هدفهای واسطه نشه. البته من شخصاً اعتراف می کنم که خودم با این وضعی که پیش گرفتم بعید نیست یواش یواش سهم کارهای به وضوح خدا محور زندگیم کمتر و کمتر بشه و جاش اهداف واسطه

پسر خوب

حالا غیر از این ها! ما همه زندگیمون همه به خاطر شوخی گرفتن عالم و آدم بهمون توسری زدن, حالا تو اومدی چه گیری می دی؟! در جواب سعید: پس فردا هم بدون می رم همین جور شوخی شوخی زن می ستونم, اون وقت ببیینم باز میای بگی زیادی جدی هستی؟![چشمک] اصلاً ببینم آقای شوخی! رفتی کارهاتو درست کنی باما هم سفر شی یا نه؟! دهن آدمو وا می کنی ها![چشمک] در آخر: بابا ما اصلاً پیری بدنی منظورمون بود! روزه گرفته بودیم داشتیم از گرما غش می کردیم, این چه علم شنگه ای بود راه انداختی سنجد؟![چشمک]

كلنگ

پيري نه، شيري

سعید

سلااااااااااام! داشتم رد می شدم دیدم نوشتی "اتاق صوتی"!! ییهو لاک شدم روش! دلم انقدر تنگ شده[گریه][گریه][گریه] نیمه شعبان دعا یادتون نره یا علی