خانه | آرشیو | پست الکترونیک
!ادامه ی پیری مرگ نیست

این کامنت ها که مال پست قبلی هستند، به نظرم ارزششان بیشتر از کامنت است، پس می آیند اینجا. اولی و سومی به لحاظ جدی!! و بقیه به لحاظ شوخی!!! چشمک

سنجد کوچولو
٢:۱۸ ‎ب.ظ
 - 
یکشنبه، ۳٠ تیر ۱۳۸٧

سابلکوم
می دونی ! مزخرف ترین اتفاقی که تو زندگی آدم می افته جدی شدن زندگیه! اون جدی شدنی که تو رو میفرسته پی 2 (دقیقن دو) لقمه نون حلال! و تمام ملکوتت رو میبره زیر سوال! چقدر خوبه آدم انقد زیادی و الکی جدی نشه! مث کلی آدم حسابی که می بینی نصفه نیمه جدی میشن! بعد اگه اینجوری بشیم ! سر جوونی احساس پیری نمیکنیم! که بعدشم تو پیری احساس پوچی!
نمی دونم فهمیدی یا نه!!؟؟
یا علی!
قربانت .. داداش ممرضا
سعید
٩:۵۱ ‎ب.ظ
 - 
یکشنبه، ۳٠ تیر ۱۳۸٧
زن بستون.

پسر خوب
۱:٠٧ ‎ق.ظ
 - 
سه‌شنبه، ۱ امرداد ۱۳۸٧
سنجد جان, اول داغ دلم رو خالی کنم که تو چه گیری دادی به این دوتا لقمه نون ما! که البته خوب می کنی.چشمک
حالا حرف حساب: اول این که با تعبیر منفی که از صفت جدی می کنی موافق نیستم. یه طوری می نویسی انگار زندگی درست و خدادار اونیه که همش گل و بلبل باشه, مثل مال پیغمبرای تو سریال های عمو عزّت, یا مثل مال داستان های پند بر انگیز کهن. البته نمی گم این جور زندگی هایی بده, یا حتی نمی گم غیر ممکنه. اما با این جور زندگی که ما شروع کردیم, سازگاری نداره. زندگی که ما شروع کردیم مال وسط وسط جامعه اس. شاید مال کم معنویت ترین قسمت هاش! اما در عین حال همراه همون اصول اعتقادی زندگی های 100 سال پیش(اگه بتونیم!) (البته که شدیداً هم تو درست بودن انتخابمون شک دارم!) اما طبق این انتخاب اتفاقاً زندگی هامون باید خیلی هم جدّی باشه. جدّی تا ته! و طبق همون اعتقادات هم باید باز به صورت جدی - و نه برای حال معنوی کردن - یه کارهای معنوی فراموش نشه و فدای جدیّت در رسیدن به هدفهای واسطه نشه.
البته من شخصاً اعتراف می کنم که خودم با این وضعی که پیش گرفتم بعید نیست یواش یواش سهم کارهای به وضوح خدا محور زندگیم کمتر و کمتر بشه و جاش اهداف واسطه بیاد.
پسر خوب
۱:۱٢ ‎ق.ظ
 - 
سه‌شنبه، ۱ امرداد ۱۳۸٧
حالا غیر از این ها! ما همه زندگیمون همه به خاطر شوخی گرفتن عالم و آدم بهمون توسری زدن, حالا تو اومدی چه گیری می دی؟!
در جواب سعید: پس فردا هم بدون می رم همین جور شوخی شوخی زن می ستونم, اون وقت ببیینم باز میای بگی زیادی جدی هستی؟!چشمک
اصلاً ببینم آقای شوخی! رفتی کارهاتو درست کنی باما هم سفر شی یا نه؟! دهن آدمو وا می کنی ها!چشمک
در آخر: بابا ما اصلاً پیری بدنی منظورمون بود! روزه گرفته بودیم داشتیم از گرما غش می کردیم, این چه علم شنگه ای بود راه انداختی سنجد؟!چشمک 
 
|+| نوشته شده توسط پسر خوب در سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧ و ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
!پیری

اول سلام (بعد عمری)!

دم سحری که بود (دیروز) حمید عزیز، که بعد از جدّ و جهدی که تو آبدارخ١ کرده بود، توی اتاق صوتی٢، جلوی پنکه ولو شده بود، می گفت: پیر شدیم دیگه! یه غذا کشیدیم ها!

اول خیلی نفهمیدم چی میگه! ولی سر ظهری که موقع بستن در خونه مون کم مونده بود غش کنم، خوب یاد حرفش افتادم. با اینکه تقریباً هیچ کاری هم از صبح نکرده بودم. یاد سال قبلش افتادم، که گرچه شاید از پی هزار رنگ! کلی کار دیگه هم می کردیم، ولی خبری هم از غش کردن نبود!

امسال اولین سالی است که بعد از آشنا شدن با این مهمانی سه روزه که در مسجد دانشگاهمان برگزار می شود - گرچه آن دفعات هم همگی تا حد قابل قبولی! پر از رنگ بوده اند - آنجا مهمانی است و من هستم ولی نشستم وبلاگ خاک خورده آپ می کنم! این هم حتماً نشان پیری است. پیری در عالمی که داشتیم، و البته داریم کمی هنوز.

١. نام جدیدی است که از صدقه سر شرفرسانی عزیزان ۴ ای مان، برای آبدارخانه های فضاهای هیاتی که پر از بچه باحال باشد.

٢. اتاقی است در پشت مسجد دانشگاه صنعتی شریف، خیابان آزادی، نرسیده به میدان آزادی!

|+| نوشته شده توسط پسر خوب در پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٧ و ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
!
همه چیز دست خودش و خودشان است، همه چیز. اما بعضی ها را ما بیشتر می فهمیم.
بعضی وقت ها  ...
... کم و کیفش هم با خودشان...
ای کاش بهتر بودیم!
|+| نوشته شده توسط پسر خوب در جمعه ٩ فروردین ،۱۳۸٧ و ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
نو

سلام.

سال نو شد. من هم نو شدم، کمی، شکر خدا.

شب عیدی حرفهایی داشتم از جنس گفتن، و از جنس غرغر، کمی. بگذاربد به حساب.

همه چیز دست خودش و خودشان است، همه چیز. اما بعضی ها را ما بیشتر می فهمیم.

بعضی وقت ها می طلبد دیگر، ما چه کنیم جز رفتن. کم و کیفش هم با خودشان.

پس، کربلا می رویم، ان شاء الله.

شما هم حلال کنید. تا آنجا هم، در مواقع خوب، یک ردیف باز کنیم: برای آنها که حلالمان کردند. ان شاء اللّه.

راستی! دمت گرم سعید جان.

|+| نوشته شده توسط پسر خوب در یکشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٧ و ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
یادگاری

چقدر این بار از تنبلی خودم نسبت به اینجا خوشحالم. چون در تمام این مدت این عکس بالای صفحه ی وبلاگم بوده!

این هم یادگاری برای خودم:

 

راستی! امروز کنکور MBA بود. پارسال این موقع یادش به خیر. خیلی هم به خیر.

می دانی، موقعیت های سختی مثل کنکور، یکی از فوایدشان چیست؟ اینکه توی اون مواقع آنقدر خودت را نیازمند به او می بینی که با تقریب خوبی جرات نمی کنی خیلی از کارها را انجام بدهی (که هیچ! حتی فکرش را هم بکنی)، چرا که می ترسی اگر ناراحتش کنی حالت را بگیرد و کمکت نکند و بدبخت شوی. اما همان کارها و خیلی بدترشان را در دوران آسایش ممکن است به راحتی انجام دهی!

چون که یک نکته را با بلاهت تمام اما به سادگی آب خوردن از یاد برده ای. این که واقعاً درجه ی سادگی این که در یک لحظه بعد نفست بالا نیاید، یا از آسمان سنگی بر سرت فرود آید، برای او مثل همان است که کنکور قبول نشوی!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پسر خوب در جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦ و ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
پدر مهربان

گنبد طلا

 

کنون که سایه ی شمس الشموس بر سر ماست

سزد که بر سر خورشید سایه اندازیم

امسال فهمیدم که این شعر را قبلاْ بارها خوانده بودم. ولی هیچ وقت این قدر مرا نگرفته بود!

شکر خدا ...

پ.ن ۱: این صحنه برای من سمبل آرامش و امنیت است.

پ. ن ۲: هفته ی پیش مهمانی، این هفته تولد.

پ. ن ۳: فاصله ی این دو آخر هفته از شلوغی زندگی نفسم داشت می گرفت! هفته بعد هم گویا همین طور خواهد بود!

|+| نوشته شده توسط پسر خوب در جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ و ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
Case Study: Team-work & arrangement problems in fast food environment

امشب پس از مدت ها با یکی از دوستان عزیز رفته بودیم رستوران. رستوران یک fast food بزرگ و معروف و شیک (و البته خاطره انگیز) بود، که طبعاً در ساعت 9:30 شب جمعه در پیک جمعیت خود بود و علیرغم وسعت دو طبقه ی خود مشتری ها – که عموماً هم خانواده هستند، یا اگر هم نه معمولاً جفت یا چند جفتی های باکلاس و سنگین رنگین هستند - باید کیپ هم دیگه می نشستند و گهگاه نیز نگاه های معنی دار مشتریان بدون جا را هم تحمل می کردند. طبق یک تقسیم کار گروهی بدون هماهنگی دوست عزیز در صف سفارش ایستاد و من – که پس از یک هفته نامرتب و casual سر کار و کلاس رفتن، عقده ای شده و کمی هم تیپ زده بودم – گشتم و به نشانه ی تصاحب یک جای خالی 7،6 نفری که به سختی پیدا کردم نشستم.

کمی که گذشت مرد میانسالی به همراه خانواده اش – که ظاهری مذهبی هم داشتند - آمد:

- "شما اینجا نشستین؟"

- "بله، البته ما دو نفریم، شمام می تونین بشینین"

- "پس لطف می کنین یه صندلی اون ور تر بشینین؟"

- "بله، خواهش می کنم."

و من یه صندلی کنارتر می روم، و خانواده ی محترم – که احتمالاً یه پدر، یه مادر، یه مادربزرگ و دو دختر هستند - دیوار به دیوار ما می شوند. مادر بزرگ کنار من می نشیند، و البته کمی فاصله دارد. مادر کنارش. پدر در منتها الیه من و طرف مقابل میز، دختر ها هم روبروی من یک صندلی خالی می گذارند و کنارش می نشینند. و من نگران دوستم که چگونه در این جای کم قرار خواهد گرفت پیش خودم می گویم که این دخترها چرا این قدر که به پدرشان جا می دهند به دوست من نمی دهند؟!

و البته خیلی زود همراه با خنده ای که صدایش را از توی دلم می شنوم دو هزاری هم می افتد که چه اتفاقی دارد می افتد.

خنده ی تودلی من زیاد طول نمی کشد، چون دوست عزیزم – که  با اغراق دو برابر من هم هست - با دو سینی غذا در دستش از راه می رسد. و حالا خانواده ی عزیز هم دو هزاری اش مثل مال من می افتد. و حالا پدر خانواده که متوجه می شود یک X و Y در تحلیل های خود اشتباه کرده ، باید از سر نو جاها را arrange کند!

پ ن: اما این وسط من از یه چیز ناراحت شدم! نامرد ها چطور به خودشون اجازه دادن که فکر کنن من تو اون شلوغی خانوم عزیز رو می فرستم تو صف سفارش غذا و خودم راحت می شینم اونجا منتظر؟! قیافه ام اون قدر ها هم روشنفکر نمی زنه آخه که این طوری به نظر بیام!

|+| نوشته شده توسط پسر خوب در جمعه ۱۱ آبان ،۱۳۸٦ و ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
تأملات مرد دنیا

بزرگترین مشکلی که در راه نیل به اهدافم می بینم، تشخیص آن چیزی است که واقعاً می خواهم – و طبیعی هم به نظر می رسد، چون بزرگترین چالش فرزند آدم، که لزوماً همیشه با خودش روراست نیست، انتخاب هایی است که می کند، بر سر دو یا چند راهی هایی که پیش رو دارد – و البته هم چنین توهمی که از میزان آرمان خواهی خود دارم و از قدرت خود.

شاید از همین منظر است که مردن را خیلی راحت تر از زنده بودن می پندارم، و البته بلافاصله احساس می کنم که شاید این پندار خود توهمی بزرگتر است.

پ ن 1: در هر حال نکته این است که  مردن یا نمردن دو راهی نیست که من بر سر آن انتخاب کنم. لا اقل بر سر این یک مورد دیگر لازم نیست من انتخاب کنم!

پ ن 2: گویا در آن جهان دیگر انتخابی در کار نیست. اما حسرت، فراوان!
|+| نوشته شده توسط پسر خوب در سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦ و ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
بعضی ها

چند روز پیش (حدود ۱۵!!) یه ایمیل جالب دریافت کردم. جالب به معنای کلمه!

گذاشتمش به پیوست که شمام ببینین.

اولش توضیح داده که چرا برا من ایمیل شده. یه بار تو سایتش Petition Online شرکت کردم و از اون موقع هر از گاهی برام میل می فرسته.

پ ن: بعضی ها هم چه مشغولیاتی دارن!

پیوست:

[You are receiving this email because you signed up at EnoughFear.org. Instructions for unsubscribing are at the bottom of this email.]

Dear Peacemaker,

We're announcing a new action to bring Iranians and Americans together, and we need your help! Please read the description of this action below, and get in touch with us to help bridge the gap between Iranians and Americans.

Call Iran/Call America: People to People Diplomacy to Prevent War
As the leaders of both the United States and Iran continue to ratchet up their rhetoric, it is becoming increasingly clear that the if an attack is to be avoided, we will have to find new ways to defuse the tensions between our countries. It is time that the people of America and Iran let our leaders know: we're ready to talk, and if they won't take that first step, we will take it for them.

To facilitate people-to-people diplomacy, we have designed an action that will connect Americans and Iranians who otherwise would never have the opportunity to talk with each other.

How it works:
A simple phone bank, made up of 4-5 old-style red desk phones (like the ones used for direct emergency talks during the Cold War), will be set up in a public space in Washington DC at the same time as 4-5 house parties are held in Iran. A phone call from each phone in the US will be placed to a cell phone at each of the house parties. The phone calls will run continuously for 1-2 hours, and during that time, volunteers will invite passers-by in DC to have a 5-minute chat with someone in Iran, and the phone will be passed around at the house parties in Iran. Each phone in the US will have a second line for a translator.

Needed: volunteers in the US and Iran
The technical details to make this action have been worked out – all we need now is the participation of a few volunteers in the US and four or five people or families in Iran willing to hold the house parties. If you are willing to volunteer, please email nick@enoughfear.org or call 617-504-7601 (in the US).


www.EnoughFear.org
Iranians and Americans Say No to War

 

|+| نوشته شده توسط پسر خوب در جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦ و ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
ُُُُSomething In Between

کتاب هوگو و ژوزفین (گروه سنی دال) (بازنویسی شده!): هوگو – که پسری خودساخته و عملاً مرد آسمانی داستان است - به ژوزفین – که شخصیت اول داستان است و در برقراری ارتباط با دوستان مدرسه و کسب مقبولیت از آن ها مشکل دارد - می آموزد:" برای اینکه با دوستانت مشکل نداشته باشی، یا باید کاملاً مثل آن ها و یکی از آن ها باشی – که نیستی- و یا اینکه مثل من با آن ها کاملاً متفاوت باشی و این را خودت به یقین و کامل بدانی و به آن ها نیز با کمال میل ابراز کنی. اگر چیزی بین این ها باشی همیشه دچار ناراحتی و اذیت خواهی بود!"

 

برگی از دفترچه ی خاطرات عزیزی که نوشته نشد: " ...ببین! این شرایط طوری به هم گره خورده، که آینده رو بسیار بسیار سخت می کنه، در حدّ غیر ممکن! و من واقعاً هیچ توجیهی برای ادامه دادن نمی بینم، غیر از اینکه عشق وجود داشته باشه. که برای اون هم دلیلی نمی بینم! یعنی تو وجود خودم که وجودش رو احساس نمی کنم، و تو وجود تو هم همین طور! البته بیخودی تهمت نزنم! بعید می دونم اون جا هم وجود داشته باشه! ... "

 

قسمتی از بیانات عزیز نظریه پردازم: " ... و عشق نیز از مهم ترین مواردی است که دلایل محکم می خواهد. دلایل محکم و قطعی! عشق هیچ گاه در تقابل با عقل نیست! و نه تنها نیست، بلکه اصلاً به خودی خود همراه با بهره گیری از مرتبه ی بسیار بالایی از عقل است. و آن مرتبه ایست که عقل از تحلیل سوداگری های روزمرّه ی زندگی رهایی می طلبد، و چشمان بینا زیبایی حقایقی اصیل را می بیند، و عقل قدرتمند روح را به مسیری رهنمون می گردد، که در طی آن به حقایق منظور عشق بورزد، و در این مسیر پیش پای هیچ سودای پایین تری سر خم نکند ..."

 

 پ ن: حق با شماست! خودم هم تعجب می کنم. شب رمضانی به جای اینکه برویم یک عبادتی بکنیم (اقلاً به صورت خواب!) ذهنمان جاری شده!

          اصلاً فکر کنین این ها هم مثل سریال های چندگانه ی بی ربط رمضانی تلویزیون!

|+| نوشته شده توسط پسر خوب در سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
Powered By PersianBlog - Designing & Supporting Tools By WebGozar